امروزه از نظر علمی مشخص شده روزی که شما اصول اخلاقی را زیر پا می گذارید: منظور ارزش ها نیست. بلکه منظور (Morality) است که تشکیل شده از «عدالت و انصاف»، «رهایی و آزادی»، «واقعیت و حقیقت»، «محبت و عشق» و «حرمت و حیثیت» که اگر این موارد را نادیده بگیرید، آسیب می بینید.

دکتر فرهنگ هلاکویی

آدم های بدبین و منفی برخی از اوقات شما را به یک چالشی دعوت میکنند که به حساب خودشان میتوانند شما را بکوبند چون فقط به آن کوبیدن و مرگ و نابودی فکر میکنند و به همین جهت است که خیلی از اوقات من در جاهایی که متوجه شده ام با چنین آدمی روبرو هستم کاملا تسلیم او شده ام و او وقتی میبیند هر چه مُشت میزند به من نمیخورد و من دردم نمی آید و پاسخی نمیدهم وِل میکند و ای بسا بعد از مدتی مثبت هم میشود.

دکتر فرهنگ هلاکویی

هر کسی که خوب زندگی کرده باشد
خوب هم حاضر است بمیرد و هیچ مسئله ای با مرگ ندارد زیرا مرگ را تداوم زندگی میداند.
آدمی با مرگ مسئله دارد که خوب زندگی نکرده باشد
آدمی با مرگ مسئله دارد که فکر میکند
هر چیزی را که خواسته به دست نیاورده است
آدمی با مرگ مسئله دارد که فکر میکند طلبکارِ دنیاست.
آدمی که فکر میکند طلبکار دنیا نیست
و بدهکارِ دنیا هم هست
راحت و آسوده است .

دکتر فرهنگ هلاکویی

آفات عشق
عشق و ازدواج همچون درختی است که باید به آن رسید و پرورشش داد تا به پیش برود هرگونه بی توجهی باعث پلاسیده شدن و آسیب دیدن این رابطه می شود.
کم توجهی … کم توجهی … بی اهمیتی …. بی ارزشی … بی تفاوتی و بی علاقگی به منتهی می شود که دیگر همه می پذیرند که این رابطه تمام شده است.
و آنوقت است که نگاه انسان بدنبال شروعی تازه می رود که خود شروع فجایع بعدی است.

دکتر فرهنگ هلاکویی

خانم ها، آقایان
هیچ کس در مهمانی نمی آید که من و شما را ببیند
همه می آیند خودشان را نشان بدهند.
و وقتی منتظر توجه دیگران هستیم، کارمان تمام است
و نه تنها حالمان خوب نیست
بلکه بیماریم

دکتر فرهنگ هلاکویی

بهترین راه برای اینکه با کسی احساس خوشبختی کنیم چیست؟
این است که یاد بگیریم : چگونه به تنهایی احساس خوشبختی کنیم!
اینگونه حضور دیگران تنها یک گزینه خواهد بود نه یک ضرورت…

دکتر فرهنگ هلاکویی

مطالعات علمی نشان می دهد پدران و مادرانی که از مرگ نمی ترسند، فرزندانشان نیز از زندگی نمی ترسند، به خاطر این که پدر و مادر خوب زندگی کرده اند. نتیجتا مهم است که در زندگی جهت، هدف، مقصود و معنی داشته باشیم اگر این چنین زندگی کردیم کارمان درست است.

دکتر فرهنگ هلاکویی

آدم های سالم با خودشان حرف می زنند (گفت و گوی درونی)، بدون صدا و نوع بهتر آن جلوی آینه نشستن و درباره موضوعی با خود صحبت کردن است. روزی که به عنوان یک دوست روبه روی آینه می نشینید و به خودتان می گویید که تو می خواهی این کار را بکنی با تو قول داده بودی آن کار را انجام دهی یا باید این کار را انجام بدهی، به مراتب تاثیرش بیشتر است. زیرا ذهن ما کتاب نیست، در اصل آن چیزی که ما می گوییم ذهن ما شروع به تایپ کردن می کند. به همین علت است که شرط اصلی و اساسی شناخت خود گفت و گو است. پس با خودتان می توانید صحبت کنید یا با دوستی که می توانید خیلی راحت درباره موضوعی با او گفت و گو کنید.

دکتر فرهنگ هلاکویی

توجه داشته باشید که اعتماد به نفس مثبت با خوش خیالی، خوش باوری، خُل و مَشنگ بودن، در هوا بودن که همه کارشدنی است و هرچه بخواهی می توانی داشته باشی، بسیار متفاوت است یکی از خطرناکترین حرف ها این جمله است که من بگویم خواستن توانستن است. خواستن فقط وقتی توانستن است که من حاضر باشم آن شرایط را بیافرینم.

دکتر فرهنگ هلاکویی

همیشه به یاد داشته باشید ما در زندگی، وقتی که خوبیم و وقتی که خوش بینیم و وقتی که اطمینان میکنیم
آسیب هم میبینیم، ولی زندگی درستش همین است.
من باید راه بروم، باید بدَوَم، باید فوتبال بازی کنم و زمین بخورم و حتی پایم هم بشکند، نه اینکه از ترس شکستن پا و زمین خوردن در خانه زمینگیر شوم و در خانه بنشینم.
من هرگز چنین زندگی ای را نمیخواهم چون این نوع زندگی با انسان سازگاری ندارد.

دکتر فرهنگ هلاکویی

سخت مخالفم، سخت مخالف این کار هستم که دختر یا پسری مدام واردِ رابطه های متعدد شوند تا ببینند میشود یا نمیشود.

دکتر فرهنگ هلاکویی

تنهایی در تحلیل نهایی، یعنی من بَدم، تو بَدی، رابطه بد است و نتیجه اش هم بد است.
تنهایی یعنی بی کَس بودن و این گرفتاری و بیماری است.
و این گرفتاری و بیماری ابداً با رابطه و ازدواج حل نمیشود و حتی خیلی خیلی هم بدتر خواهد شد.

دکتر فرهنگ هلاکویی

من حال را دارم، از گذشته آموخته ام، متوجه آینده هستم.
درست مانند کسی که پشت فرمان ماشین است و قرار است که فقط جلوی چشمش و آنجایی که به او مربوط است را مواظبت کند، این که از کجا آمده یک موضوع است که مربوط به گذشته است و به کجا می رود هم یک مساله ای است که مربوط به آینده است. آنچه که مهم است رانندگی درست در حال است و معلوم است که اگر چنین قانونی را رعایت کنیم کار ما درست و اگر رعایت نکنیم کارمان نادرست و با خطراتِ بسیاری مواجه خواهیم شد.

دکتر فرهنگ هلاکویی

هر وقت خواستید بازی در بیارید ، به خودتون بگید ” خفه ” . نمیخوام مودب باشید … همین کلمرو میخوام بگید … اون روزی که شما ، بارها و بارها ، وقتی اون افکار و اون حرفها اومد وسط به خودتون گفتید ” خفه ” ، جلوی خودتون می ایستید … و این کلمه یکی از بهترین قرص هاست …

دکتر فرهنگ هلاکویی

بزرگترین دیواری که باید از آن بالا بروی، دیواری است که در ذهن خودت ساخته ای. اگر تو نتوانی نگرش و ذهنیت خود را کنترل کنی، در این صورت آنها تو را کنترل می کنند. احساسات منفی دقیقا مثل علفهای هرز هستند که اگر آنها را از ریشه درنیاوری باز هم رشد می کنند.

دکتر فرهنگ هلاکویی

دوستی را می شناسم که حرفش این است: من سالی یک دفعه بیشتر میهمانی نمی دهم، ولی یک میهمانی می دهم که در تمام سال همه یِ مردم راجع به آن حرف بزنند. یعنی شما خیلی راحت می توانید ببینید که اصلا موضوع ما در زندگی چه هست و معلوم است که پوست آدم کنده می شود.
در حالی که مهمترین هنر این است که ما بپذیریم که متوسط هستیم و خدا هم انسان متوسط را بیشتر دوست دارد و به همین علت است که از آن بیشتر خلق کرده است و آنها را در ضمن عقلشان می رسد. در نتیجه مسئله، مقایسه و مسابقه است.

دکتر فرهنگ هلاکویی

وحشتناکتر و به نظرم تا مرز گرفتاری و بیماری، وقتی است که بگوییم خواستن داشتن است و اگر تو بخواهی خواهی داشت. یعنی بنده اگر در خانه نشستم و 10 سال فکر کردم که بالاخره زبان اسپانیایی یا فیزیک یاد می گیرم و یک دفعه بعد از 10 سال ببینم می توانم به زبانِ اسپانیولی صحبت کنم و همین جوری دانش فیزیکم فوران می کند، این همان پَرت و پلا، فریب و دروغ و خفه بازی است که در فیلم می توان دید که مردم ساده و بیچاره ای را با بازی و سیاه بازی به جایی می برند که خودشان خواستند.

دکتر فرهنگ هلاکویی

اگر یک روزی از یک سفر یک هفته ای یا یک ماه ی اروپا یا هر جای دیگر برگشتید دو سه روز بعدش را استراحت کنید برای این که آمادگی برای انجام هیچ کاری را ندارید و به جای این که حال بهتری پیدا کرده باشید حالِ بدتری دارید. به همین دلیل است که در ایران پایین ترین مرحله کارآمدی و کارآیی شنبه است و دوشنبه کمی بهتر می شود و چهارشنبه بهترین آن می باشد و پنج¬شنبه همچنان خوب است و جمعه دوباره خراب می شود و در نتیجه ما هنوز خوب نشده خراب می شویم.

دکتر فرهنگ هلاکویی

از جانب دیگر افراد بیمار، چه بیمار روانی و چه فرد عصبی یا بیمار عصبی و یا کسانی که اختلال شخصیت دارند نسبتا در جوامع مختلف به هم شبیه و مانند هستند، بنابراین افراد بیمار ایرانی یا ژاپنی یا چینی یا آمریکایی به مقدار زیادی مانند هم هستند.
به همین دلیل است که روانشناسان و یا روانپزشکانی که در جامعه‌ای مثل آمریکا آموزش دیده اند توانایی معالجه بیماران چینی و ژاپنی یا ایرانی را هم دارند.

دکتر فرهنگ هلاکویی

باید به موضوعات واقع بینانه نگاه کرد.
زمانیکه من خودم، فهمم، شعورم،قدّم، صورتم، دماغم، آگاهیم، رفتارم، منشم و روشم، همه اینها ناقص است، چگونه است که به دنبال همسر کامل هستم؟
این نوع نگاه با واقعیت جور درنمی آید.

دکتر فرهنگ هلاکویی

این خطر برای فردی که اعتماد به نفس و حرمت نفس ندارد پیدا می شود: «احساس گناه و احساس تقصیر» یعنی یک جوری شما همیشه احساس می کنید مقصر هستید. حتی بعضی اوقات دیده اید مثلا اگر به دوستتان کمک نکنید، احساس گناه و تقصیر می کنید و یا به پدر و مادر، خواهر، برادر یا حتی فرزندتان رسیدگی نمی کنید، احساس گناه و تقصیر می کنید. چون معمولا با اعتماد به نفس و حرمت نفس همراه است و پشت آن احساس حقارت می باشد.

دکتر فرهنگ هلاکویی

کسانی هستند ‌که مخصوصاً معتقدند جوانی نکرده‌اند، دنیا را تجربه نکرده‌اند یا من دیگر می‌خواهم از این به بعد برای خودم باشم.
کسانی‌که می‌خواهند از این به بعد برای خودشان باشند حتماً هیچ وقت برای هیچ کس نبوده‌اند.
برخی از ما بعد از مدتی یک دفعه متوجه خالی بودن خودمان می‌شویم در حالی‌که خالی بودن و خلاء یک مسئله جدی است.
شما می‌توانید عادتی پیدا کنید یا اعتیاد و در نتیجه کسانی باشند که بتوانند اعتیادات شما را برآورده کنند.

دکتر فرهنگ هلاکویی

▫️می‌دانیم که هر چه ارتباط فرد با دیگری عمیق‌تر و وارد مرحله‌ی عشق و دوستی صمیمانه‌تری بشود و از طرف دیگری با ازدواج رابطه جنسی اتفاق بیفتد، فرد از سلامت روانی و احساسِ خوبِ بیشتری برخوردار است. به بیان دیگر داشتن رابطه جنسی قبل از عشق و ازدواج نه از نظر اخلاقی و باورها بلکه از نظر علمی و حالات انسانی قطعاً اشتباه است و گرفتاری‌ها و مسائل متعددی را به‌وجود می‌آورد

دکتر فرهنگ هلاکویی

کودکی که به اداره کردن خودش از طریق درستش آشنا است در رابطه با احساسات و عواطف جنسی خودش نیز رفتار مناسبی را خواهد داشت.

دکتر فرهنگ هلاکویی

برخی هیچ فکر و مطلبی در ذهنشان مهم‌تر و اساسی‌تر از جنس مخالف یا رابطه با او نیست. به طوری که اصلاً همه‌ی جهان را از دیدگاه و چشم جنسی نگاه می‌کنند و همه‌ی گفت‌وگوها و روابط را حتی زمانی که جنس مخالفی وجود ندارد در ارتباط با او می‌بینند.

دکتر فرهنگ هلاکویی

امروز می‌دانیم و تردیدی در آن نیست که هرگز بچه یکی یا دو تا یا حتی چند تا هیچ مسئله و مشکلات زندگی زناشویی را حل نمی‌کند و معمولاً زندگی بد را بدتر می‌کند، حتی زندگی خوب را با موضوعات و مسائلی روبه‌رو می‌کند که اگر به خوبی با آن برخورد بکنند از آن‌ها آدم‌های بهتر و برتر و قوی‌تر و تواناتری می‌سازد و بسیاری به‌خاطر آمدن بچه‌ها است که زندگیشان به هم خورده است.

دکتر فرهنگ هلاکویی

خوشبختانه حرکت از اعتماد به نفس منفی به اعتماد به نفس مثبت بسیار کار ساده‌ای است و با کمی کار، توجه، تمرین و مخصوصاً با درآمدن از غلاف آرزوها که بعداً به آن می‌رسیم و رفتن به سراغ اهداف و بعداً با برداشتن قدم‌های درستی برای رسیدن به اهداف، به تدریج اعتماد به نفس منفی خودم را به اعتماد به نفس مثبت تبدیل می‌کنم.

دکتر فرهنگ هلاکویی

مطالعات نشان میدهد، 98 درصد از حرف های مردم، کوچکترین تاثیری در زندگیِ من ندارد، این من هستم که حرف مردم را کارد و چاقو میکنم و به بدن خودم میزنم و یا حرف مردم را عسل میکنم و در دهانم میگذارم.

دکتر فرهنگ هلاکویی

بسیاری از ما یک ویژگی روانی داریم که دائما داریم خودمان را با دیگران مقایسه می کنیم، حتی وقتی که موضوع آنقدر مهم نیست و درباره دیگران می خواهیم اطلاعات بگیریم. فراوان دیده ام که شما از یک فردی پرسیدید که چندتا فرزند داری که شما می گویید دوتا، بلافاصله به ذهنش می آورد و می گوید، من سه تا فرزند دارم. یعنی او دارد از شما اطلاعات می گیرد، خب تو که از من اطلاعات می گیری، درباره اطلاعات خودت فکر نمی کنی و چه دلیلی دارد که این ذهنیت را داشته باشی و اینجا گرفتار می شوید. یعنی همین قدر که کار شما به مقایسه می کشد، از پا در می آیید.

دکتر فرهنگ هلاکویی

روزی که شما به همسرتون این اجازه رو. میدید که تصمیم اقتصادی رو بگیره این شمایید که اشتباه کردید. روزی که شما همسرتون مسئولیت تعلیم و تربیت و پرورش بچه ها رو داره و به صورتی که باید اونها رو تربیت نمیکنه شما هم به همون اندازه مسئولید که او مسئوله. فقط با این تفاوت که او بهترینش رو انجام داده . شما انتخاب درستتون رو که در خصوص این تصمیم بوده بیشتر از همسرتون اشتباه کردید .
بنابراین بازی تمامه. نتیجتا موضوع این نیست که کی مسئوله و کی مقصر . ما ممکنه که به دنبال علت بریم که از کجا شروع شد و من هزاران بار روی خط رادیو گفتم که من نمیخام دنبال مسئول و مقصر بگردم من میخام چون بقیه برنامه رو میشنون متوجه بشن که اشتباه از کجا شروع شده. و به مجردی که یه کسی اشتباه رو میپذیره و میفهمه پایان بحث و گفتگوست. و بعد از اون دیگه حرفی نداریم . بنابراین نه قضاوتی داریم و نه کسی رو مسئول و مقصر میدونیم .

دکتر فرهنگ هلاکویی

خشم و عصبانیت و کنترل خشم
انسان موجود جایزالخطا نیست. انسان موجود حتمی الخطا است.
بنابراین همه ما خطا کردیم، همه ما اشتباه کردیم یا خواهیم کرد.
بنابراین این تصور که تو نباید چنین می کردی و یا نباید آن گونه رفتار می کردی در بسیاری از موارد واقع بینانه و عاقلانه و منطقی نیست.


دکتر فرهنگ هلاکویی

یکی از دلایلی که مردم نمی خواهند ازدواج کنند:
کودکی بدی داشته اند. بنابراین ما پذیرفتیم اگر کسی بد باشد آن هم ما هستیم و به همین علت تعجب نکنید در طول تاریخ خیلی راحت بیشتر انسانها پذیرفته اند که گناهکارند، فاسدند، نجس اند، کثیف اند و بد هستند، برای این که در کودکی به این برداشت رسیده اند. حتی مطالعات علمی تقریبا نشان می دهد که هنوز نزدیک 70 درصد مردم دنیا تهِ وجودشان، باورشان این است که من بد هستم و من خوب نیستم برای این که اینگونه راحت تر می توانسته زنده باشند (Survive) تا این که فکر بکند که من خوبم و بقیه بد هستند چون جنگ، او را از پا در می آورد. نتیجه این است که من و شما اگر هم فکر می کنیم کودکی خوبی داشتیم غالبا کودکی خوبی نداشتیم.

دکتر فرهنگ هلاکویی

پایان دادن و بستن به همه روابط گذشته است…
ببینید شما دو جور رابطه داشتید… یکی رابطه ای که با پدر داشتید مادر داشتید خواهر و برادر داشتید …، پدر و مادرتون با هم داشتن و شما یه تصمیمایی در خصوص روابط انسانی گرفتید …
خوب اینها به عنوان مسایل کودکی باید حل بشه …
دوم شما به هر حال بسیاری تون حتی از سنین کم حتی از شش هفت سالگی یه گرایشها و تمایلات احساسی و عاطفی نسبت به بچه های همجنستون م
ثل پسر با پسر یا دختر با دختر که تو اون سنا پیدا میشه و بعدا با جنس مخالف داشتید…
ولی بعد از یه مدتی بسیاری از شما درگیر یه روابط احساسی و عاطفی بودید… روابط جنسی بودید …
ازدواج کردید و چیزی از این قبیل…

شما میدونید که ما قراره این روابط رو در دنیای امروز درست مانند یه جسد مرده ببریم و خاک کنیم…

یادتون باشه ما عزیزمون وقتی که میمیره میبریم خاکش میکنیم … ما نمیتونیم حوادث و اتفاقات گذشته…… ازدواج قبلی … دوستی و روابط قیلی یا عشق و عاشقی ها رو همینجوری به بهانه های بیمار گونه برداریم و با خودمون ببریم…

این روابط باید تموم بشه … این جسد ها همه باید خاک بشن…

کودک انسانی که به پنج تا دلیل ، …
که نادانه و ناتوانه و نیازمنده و اشتباه کاره و فکرای بد می کنه ….
چون خیلی زود می فهمه نادانه و ناتوانه و نیازمنده …. در سه سالگی یه این نتیجه می رسه که من بدم ….
و فقط تنها کاری که پدر و مادر می تونند بکنند ، … این هست که میزان این احساس بد بودن او رو کم بکنند ….
یعنی اینقدر باهاش به درستی برخورد کنند که بچه در سه سالگی بگه من کمی بدم ….
و بعد بین سه تا هیجده سالگی ، …

اگر پدر و مادر روزی پنجاه بار به موقع ، بجا ، درست ، به اندازه … این پیام رو به فرزندشون بدن که تو خوبی ………

این امید هست که بچه در هجده سالگی به این نتیجه برسه که من خوبم …..

به همین جهت هست که هفتاد درصد مردم دنیا ….. ته وجودشون نوشته شده من بدم ….

انسان موجود عجیب و غربیه …
انسان می تونه دنبال غم بگرده … انسان می تونه دنبال درد بگرده … شما نگاه کنید نیمی از مردم دنیا شبی یکی دو ساعت خودشون رو رنج می دن ، خیالات گذشته رو می کنن … اخه چه کسی میاد شبی یکی دو ساعت خودش رو رنج بده واسه چیزای بی حاصل …؟
اینقدر بهش عادت کردیم ، اصلا می رویم توی رختخواب از این فکرا کنیم یا دوست داریم این داستان رو برای یکی تعریف کنیم ، بعدن نگران و نارا حت تر بشیم …

انسان یه موجودیست در حالی که بهترین دوست خودشه ، بزرگترین دشمن خودشه …

در حالی که قراره به دنبال لذت بره و از درد بگریزه بسیاری اوقات از لذت می گریزه …. و به سمت درد حرکت می کنه …

بنابراین عادیست … شما الان نگاه کنید مراسم سوگواری ، مراسم خود زنی ، حالا به هر شکل و فرمیش … اینا نشون دهنده چی هست ؟

اینا نشون دهنده ی گرفتاری یه ادمیست که به هر حال با انچه که طبیعت و بسیاری از اوقات واقعیت و حقیقته ، می جنگه و درست مثل ادمی که ذره ذره شروع می کنه به تریاک کشیدن یا تریاک خوردن ….اگه نخوره می میره … در حالی که اگر روز اول همون مقدار تریاک رو بخوره می میره ، ….ما توانایی این رو داریم که از نظر فیزیکی و روانی ، عکس اون چیزی بشویم که هستیم …

برابری امروز و فردا موضوعی بسیار مهمی در سلامت روانی ست…..
فردا می‌تواند واقعا فردا یا هفته دیگر و ماه دیگر باشد….
دانستن برابری امروز و فردا و اینکه درد امروز مساوی درد فرداست و لذت امروز مساوی لذت فرداست، … به فرد سالم این امکان را می‌دهد که اگر در مقابل این پرسش قرار بگیرد که “درد را امروز می‌کشی و لذت را فردا” یا “لذت برای امروز و درد برای فردا”،همیشه پاسخ او این ست که درد را امرو ز می‌کشم و لذت را فردا …

با پذیرش این اصل اولا آنقدرها دردی نمی‌کشد زیرا به خاطر خبر از لذتِ فردا، دردِ امروز کمتر و ساده‌تر می‌شود …

ثانیا فردایی که لذت می‌برد نگران دردی نیست و بنابراین لذت به کمال خود می‌رسد ….

در حالی‌که اگر وارون این باشد، کسی که امروز لذت می‌برد نگران درد فرداست و فردا که گرفتار درد می‌شود رنج‌ش مضاعف شده و غالب اوقان آن درد را هم به آینده موکول می‌کند و درنتیجه در بلند مدت در زندگی عقب می ماند…..

هرگز هرگز هرگز با فرزندانتان درد دل نکنید.
دانشمندان امریکا سالها قبل با نسلی از دختران مواجه شدند که رفتارشان نشان از مورد تجاوز گرفتن در کودکیشون داشت در حالی که هیچ تجاوزی صورت نگرفته بود. نتایج نشان داد تمام این دختران در کودکی سنگ صبور مادرانشان بودند. یعنی به روح و روان کودک تجاوز شده. هرگز بدی کسی را به کودکان نگویید. این مصداق بارز تجاوز به کودک است.

خواب نوعی تخلیه روانی است درست مانند مدفوع؛ و 75 تا 90 درصد خواب‌ها بد هستند. خواب بد دیدن عادی است چون عمل دفع روانی است. قرار نیست که خواب‌ها یادمان باشد و در خواب عمیق و سنگین خواب‌ها را به یاد نمی‌آوریم. مهم این است که خواب‌ها به یادمان نماند و عمل دفع ناآگاه انجام بگیرد و تأثیری روی بیداری ما نداشته باشد.

کودکی که لکنت داره یعنی کودک نمیدونه باید حرف بزنه یا نه. باید بگذارید کودک فقط حرف بزنه. قاعده تربیتی یک به ده است یعنی والدین ده جمله می شنوند یک جمله میگویند. هر وقت فرزندتون سراغ شما میاد شما در حال انجام هر کاری هستید کارتون رو قطع میکنید و حواستونو به فرزندتون میدید.

وقتی کودک رو با گریه به مهد بفرستیم:
-کودک به ما اطمینانشو از دست میده
-احساساتشو خاموش میکنه
-یاد میگیره رو ترسش سرپوش بذاره برای همین ترس تبدیل به اضطراب میشه.
برای بازگردوندن اعتمادش روزی چندین قول بهش بدید و همه رو انجام بدید. مثلا شب برات دو تا بستنی میارم یا اینو میخرم اونجا میبرمت،،،
کمکش کنید ترسهاشو به زبان بیاره و تاییدش کنید. که اره عزیزم میدونم میترسی منم هم سن تو بودم میترسیدم.
این صحبت که وقتی فرزندتان گریه میکند او را بذار و برو ممکن است از نظر محیط اموزشی قابل قبول باشد اما گاهی اسیب ان چنان شدید است که ما حاضر نخواهیم بود چنین ریسکی کنیم.

انسان خوش بین یعنی به نیمه پر لیوان نگاه میکند در حالی که می داند نیمی از لیوان خالیست، چرا خالیست، و چطور میشود ان را پر کرد. کسی که تنها به نیمه پر لیوان نگاه کند خوش بین نیست هالو و ملنگ است.

تیک عصبی یعنی اضطراب شدید که به جای اینکه تبدیل به وسواس بشه خودش رو به صورت تیک نشون میدهد.

مطالعات نشان می‌دهد که اگر به کودک چیزی را مدام بگویید او هم شروع به مخالفت با شما می‌کند. در حالیکه اگر بعد از یکبار گفتن ادامه ندهید کودک هم آن را رها خواهد کرد. به عنوان مثال، وقتی روی میز می‌زند اگر یکبار به او بگویید که “نزن پسرم” فوق دو بار می‌زند و بعد آن را کنار می‌گذارد ولی اگر بگوییم “نزن، نکن، من به تو نگفتم و …” کودک شروع به لجبازی می‌کند و آن را ادامه می‌دهد.
علت این لجبازی کودک به دلیل تفسیر و تعبیری interpretation است که روی حرف والدینش می‌گذارد.

مثلث زحمت و نکبت یعنی افسردگی، وسواس، و خشم که استرس در دل آن نهفته هست. حال چطور از پدر و مادرهایی که درگیر این مثلث زحمت و نکبت هستند میتوان انتظار داشت فرزند سالم تربیت کنند؟

بسیاری از ما به خاطر اسیب کودکی، از ازدواجمون به جای پیست رقص، پیست بوکس می سازیم.

کودک از سه سالگی حتما باید وارد محیط اموزشی بشه وگرنه تاثیر بد بر کودک میگذارد که تلاشهای بعدی میتواند بی نتیجه باشد. کودک باید با حال و احساس خوب وارد محیط بشود بنابراین اگر ورود به مهد یکسال هم دیرتر شروع شود مهم نیست بلکه مهم این است کودک با حس خوب و حال خوب وارد بشود چون حال اولیه تقریبا همیشگی خواهد بود.
بنابراین قبل از ورود به مهد باید:
– کودک اضطراب جدایی نداشته باشد. برای این اطمینان با کودک قایم موشک بازی کنید و گاهی او را با پدر یا مادر بزرگ تنها بگذارید.
– کودک رشد روانی اجتماعی لازم را داشته باشد، دیگران را دشمن، بد، یا شی در نظر نداشته باشد.
– توانایی بیان گرسنگی خستگی یا دستشویی رفتن را داشته باشد.
– محیط مهد معلمین اونجا و تعداد بچه ها یا بازی ها تاثیر زیادی در حال کودک در مورد رفتن به مهد خواهد داشت.
– مطمئن باشید فرزندتون اماده برای مهد است و مسئولین مهد این اجازه را به شما خواهند داد تا وقتی کودک حال مناسبی پیدا کند کنارش بمانید.
– کودک باید با دستشویی رفتن و غذا خوردن و خوابیدن در مهد راحت باشد. بعضی از بچه ها فقط در رختخواب خود میخوابند. بنابراین یا قبل از وقت خواب اونها را برداریم یا خاطر اسوده داشت فرزندمون اسوده ست.
ممکنه فرزندی که روز اول با اشتیاق به مهد رفته روز بعد به شما بچسبد یا وقت رفتن به مهد گریه کند. در این صورت دو سه روزی اصلا به روی خودتان نیارید انگار مهد تعطیل است اما شب قبل با او صحبت کنید که فردا با او به مهد خواهید رفت و با هم بروید و کنارش بمونید و تا کنارش هستید اگر گریه کرد توجهی نکنید فقط باید مطمئن شوید تا وقتی حال خوبی پیدا کند کنارش در مهد خواهد ماند.
در مقابل گریه های کودک خیلی کوتاه به او خواهید گفت که شما کنارش خواهید بود.
با کودک ارام و مهربانانه در مورد مهد و کارهایی که خواهند کرد صحبت خواهید کرد.

این صحبت که وقتی فرزندتان گریه میکند او را بذار و برو ممکن است از نظر محیط اموزشی قابل قبول باشد اما گاهی اسیب ان چنان شدید است که ما حاضر نخواهیم بود چنین ریسکی کنیم.

گاهی گریه بچه های دیگر فرزند شما را وحشتزده خواهد کرد، بنابراین اگر چنین حسی داشتید چند روزی او را به مهد نبرید تا کمی از وحشتش کم شود، بنابراین روزهای اول شروع مهد بهتره کودکتون رو به مهد نبرید. البته این در مورد کودکستان و دبستان قابل اجرا نخواهد بود.

کودک اگر با گریه به مهد بره ممکن است بعد از مدتی ارام شود اما این به معنی ارامش کودک نیست بسیاری از انها تنها غمگین اما ساکتند.
-فاصله سنی کودکان در مهد بیشتر از دوسال نباشد. مسئله جنسی اصلا اهمیت ندارد

– اگر بچه یی در مهد رفتار بدی داره و فرزندمان را ازار میدهد حتما باید برایش کاری کرد.
– چون کودک تا ۴ سالگی توانایی شریک شدن ندارد اسباب بازی ها شبیه هم و به اندازه کودکان باشد.
– بهتر است مهد کمی شبیه منزلمان باشد. خانه و مهد قرار نیست با هم در تضاد باشند.
– هر چه تعداد معلمین بیشتر باشد فرزندان ما اسوده ترند.
– کودک بین چهار تا شش سالگی بین ۵ تا ٧ ساعت میتواند در کودکستان بمانند.
کودک در محیط های اموزشی باید پرواز کردن را بیاموزند اما بعضی از محیط تنها بال فرزندانمان را دانه دانه می کنند،

در دنیای امروز بر خلاف گذشته رشد و تکامل کودک تنها با کنار مادر و پدر بودن اتفاق نمی افتد. کودکان باید در محیط اموزشی و نه فقط کنار پدر و مادر، چگونگی زندگی را بیاموزند.

اثرات عشق بی قید و شرط و عشق مشروط در کودکان

عشق بی قید و شرط باعث ایجاد عزت نفس و اعتماد به نفس دایمی و خود ارزشمندی و خود باوری در کودک می شود. کودکانی که محبت واقعی می بینند حس نیرومندی از امنیت دارند و کمتر محتاج محبت هستند. در واقع سا لم ترین افراد کسانی هستند که عشق خود را به راحتی به دیگران ابراز می کنند زیرا با عشق و محبت صریح و بی قید و شرط والدین خود بزرگ شده اند.
عشق مشروط باعث ترس از دست دادن رابطه یا بی تفاوتی می شود. کودکانی که با عشق مشروط و یا به شیوه های مدرسه های قدیمی یعنی «جدی تر بودن» رشد می کنند احساس نا امنی می کنند و هیچ جایی را برای یافتن آرامش ندارند. این یک تصویر اشتباه است که فکر کنید توجه زیاد باعث لوس و ننر شدن فرزند می شود. بلکه باعث می شود سازگارتر و مستقل از دیگران بار بیاید. فرزندان خانواده های با عاطفه، آمادگی بهتری برای مواجهه با شکست ها و ناکامی های زندگی روزانه دارند.

وقتی والدین سر روش تعلیم و تربیت کودک با هم هماهنگی و همکاری نداشته باشند اسیب به مراتب بیشتر از اونه که هر دو والدین به راهی غلط برای تربیت کودک بروند.
اگر نمیتونید با همسرتون به توافق برسید و زورتون به همسرتون نمیرسه بهتره کار اشتباه همسر تون رو بکنید به جای اینکه راه درست خودتون رو برید.
اسیبی که کودک از رفتار بد و غلط پدر و مادر میبینه به مراتب کمتر از عدم توافق بین والدینه. گویی پدر و مادر کودک رو به دو تا ماشین ببندند و هر کدوم به راه خودشون بروند.

تا هجده سالگی روزی پنجاه بار به جا به موقع به فرزندتون بگید تو خوبی (نه تو باهوشی، تو خوشگلی، تو زرنگی، تنها بگید تو خوبی). روزی یکبار بهش بگویید نمی دونید تا بفهمه ندونستن بد نیست و حداقل هفته ای یکبار ازش معذرت بخواید تا بدونه تنها او نیست که کار اشتباه میکنه.

کودکی که جیغ میزنه دو دلیل برای این کارش میتونه وجود داشته باشه. یا جیغ زدن رو از شما یاد گرفته. اگر شما در روز فقط یکبار جیغ بزنید اون حتما ده بار جیغ میزنه.

یا شما اهل بکن نکن و فرماندهی هستید و او یاد گرفته با این مانور به خواسته ش برسه.

کودکی که با جیغ زدن توجه مادر رو به خودش جلب میکنه در صورت تکرارش برای ۵٠ بار این کار در وجودش کاشته میشه.

کودک تنها مهارتی که طبیعت در دوران جنینی به او داده مک زدن است. مک زدن در کودک با مرگ و زندگی، لذت و درد، و لذت جنسی همراهه، کودک کمتر از یک ساعت یا بیشتر از چهار ساعت در روز نباید شیر بخوره، و بین هشت تا چهارده ماهگی باید مکیدن شیر رو متوق ف کنه، چون در غیر این صورت لذت و ارامش رو برای همه عمر در دهانش پیدا میکنه یا انگشت میخوره یا لبش رو مک میکنه یا اجسام رو به دهانش میبره. تثبیت دهانی مشکلش اینه انرژی روانی در منطقه دهان متوقف میشه و رشد عاطفی جنسی در فرد مختل میشه. مشکل بعد متوقع بودنش هست که باعث طلبکاری و خشمگین شدن فرد میشه، باعث ساده دلی، زخم زبان و نیش کلام فرد میشه و کینه توزی در او جا می افته، ترک سیگار برای این افراد چند برابر سختتره، 

اگر کودک انگشت میخوره باید باهاش حرف زد که بیا هر دومون بریم داروخانه دارو بگیریم رو انگشتامون بمالیم، یا یه کلمه مثل ۵ انتخاب کنید تا وقتی دستش رو به دهانش برد اون کلمه رو بگید چون کودک ناخوداگاه این کارو میکند.

در موارد جزیی که مشکل سلامتی و خطر جسمی برای کودکانمون ایجاد نمیشه بگذارید همیشه بچه ها تصمیم گیرنده زندگیشون باشن، انتخاب غذا، خرید غذا از بیرون، جای نشستن، انتخاب لباس و،،، ما با این کار سه چیز رو به کودکمون یاد میدیم: یک تو خوبی و حرف و  کارت درسته

نظر و عقیده تو خوب و محترمه و با ارزش

وقتی ما در موارد جزیی و کم اهمیت به حرف کودکمون گوش میدیم اونها در مسائل مهم با ما مشورت میکنن و به ما توجه میکنن.

این احساس ازادی و راحتی به کودکانمون استقلال میده فرصت رشد و انتخاب میده اشتباه هم بکنن ازش یاد میگیرن و می اموزند زندگی لج و لجبازی نیست. 

روزی که من دو دفعه به خواسته های کوچک فرزندم گوش بدم حتی اگر اشتباه باشه احتمال انکه او کم کم توجهی به حرفای من بکنه و من بتونم اونو براه بیارم به مراتب خیلی بهتر از لجبازیه. کودکانمونو در بزرگسالی تبدیل به برده نکنیم. کودکان حرف گوش کن در بزرگسالی از حق و نظر خودشون نمیتونن دفاع کنند.

تمامی پدر و مادر ها باید بدانند که اعتماد به نفس در کودک بر اثر عوامل زیر به وجود می‌آید:
1- کودک تولدی راحت داشته باشد.
2- پدر و مادر بلافاصله احتیاج کودک را برآورده کنند.
3- پدر و مادر نگذارند کودک درد فیزیکی بکشد.
4- پدر و مادر کودک را نوازش کنند.
5- پدر و مادر تحریک stimulation را در کودک خود برانگیخته باشند.
6- کودک حداقل 8 ماه در آغوش مادر شیر خورده باشند.
7- کودک در خانه ای بزرگ شود که در آن خانه محبت باشد و دشمنی و قدرت نباشد.
8- کودک در خانواده ای باشد که روزی دو تا سه ساعت از سینه مادر یا از شیشه مک زده باشد.
9- تربیت توسط یک نفر انجام بگیرد نه افراد مختلف.

روانکاوی psychoanalysis یعنی جستجو در 8 سال اول کودکی یا همان کودک درون که دو روش دارد: رواندرمانگری psychothrapy
و هیپنو تراپی hypnothrapy
به صورت کلی عملی طولانیست و تا قبل از دو یا سه سال جواب نخواهد داد و گاه تا سی سال هم لازم است انجام شود. در روانکاوی ما با دو روش میتوانیم به فرد کمک کنیم درمان شود و تغییر یابد: اول- ذهن و مغز و روش فکر کردن را عوض کنیم که در نهایت رفتار هم تغییر خواهد کرد و خوب خواهد شد.(افکار درمانی) دوم- رفترا را تغییر دهیم و. در تعاقبش ذهن و مغز و افکار هم عوض خواهند شد که این مورد سریعتر جواب میدهد. (رفتاردرمانی)

لطفا راههای بی حس و احساس کردن خود را با برخورد درست و منطقی و علمی و مسئولانه و اخلاقی اشتباه نگیریم! برخی از ماها به کار، مذهب و علم پناه میبریم که در واقع اعتیاد مثبت هستند و گرچه که کار بدی به نظر نمیرسند اما به هر حال وابستگی و چسبندگی و اعتیاد هستند و ضررهای خود را دارند. برخی دیگر هم به اعتیاد منفی روی می آوریم: غذا، فکر و خیال کردنهای بیهوده، مواد مخدر و مشروبات الکلی، قمار و تنوع پرستی جنسی. با این موارد ما خودمان را بی حس میکنیم و در واقع از مشکل فرار میکنیم به جای اینکه از راه درست طرح و بعد هم حلش کنیم.

عقدۀ ادیپ بین 4 تا 6 سالگی، به این معناست که پسر در این ایام گرایش جنسی و جسمی به مادرش دارد و به همین جهت است که می تواند یک زمینه قهر و خشم نسبت به پدرش داشته باشد یا بعضی از اوقات طلاق یا مرگ پدر را خیلی اهمیت نمی دهد به دلیل اینکه می‌خواهد به مادر چسبیده باشد. بیشتر پسر بچه‌ها این ایام را کم یا زیاد می گذرانند.

الکترا برعکس ادیپ و مربوط به دختر است. دختر بچه هم بین 4 تا 6 سالگی و برخی اوقات از 3.5 سالگی گرایش جنسی و جسمی به سمت پدر پیدا می کند. به همین جهت با مادر مسئله پیدا می‌کند. حال اگر پدر و مادر به درستی برخورد کنند بچه‌ها این عقده را پشت سر می‌گذارند و پسر با پدر و دختر با مادر خودش را همانند identify می کند.

این ضربه آنچنان شدید است که دو اتفاق می افتد:
1- تمام حافظه به نوعی پنهان می‌شود و ما حافظه قبل از 5 سالگی را نداریم.
2- تمایل جنسی به نوعی کاملأ برای 6 سال از کار می‌افتد.

بعد از اینکه پدر و مادر به درستی با این عقده‌ها برخورد کردند بین 6 تا 12 سال تمایلات جنسی وجود نخواهد داشت ولی 4 گرایش علمی، هنری، ارتباط دوستی با دیگران و ورزش در بین این کودکان پیدا می‌شود.
بنابراین، چهار دیواری سالم بچۀ 6 تا 12 ساله علم و هنر و ورزش و دوست است. این ترکیبی سالم برای برای کودک سالم است.

در حالیکه اگر بچه ای عقده ادیپ و الکترا را پشت سر نگذارد علاوه براینکه از نظر تمایلات جنسی مشکلاتی را پیدا می‌کند یا بسیار زیاد می‌خواهد و با هر کسی همخوابه می‌شود یا اصلأ این تمایلات را دوست ندارد و به عنوان امر بد کثیف چنین و چنان نگاه می‌کند و معمولأ می‌تواند به سوی بزرگسالان یا خیلی بزرگسال تر از خودش گرایش پیدا کند.

اختلالات شخصیتی هم در این اشخاص تقریبأ قطعی است؛ در دخترها حالت‌های هیستیریانیک histrionic و نوع شدید هیجانی و ناپایدار border line و در پسرها حالت‌های خود شیفتگی narcissism خودش را نشان می‌دهد.

شخصیت ناپایدار یا شخصیت در مرز یا سرحدی، موجودی است که اختلال شخصیتی دارد و ریشه و زمینه هایش مربوط به محیط و تربیت است. بنابراین برخلاف دوقطبی که زمینه شدید ارثی 40-30 درصدی دارد شخصیت ناپایدار زمینه ارثی ندارد. مسبب اش آموختن و آموزش بد و غلط بوده است. در نتیجه با آدمی روبرو می‌شویم که حد و مرز ندارد و چون حد و مرز ندارد به نظر شبیه آدم دوقطبی می‌آید یعنی برخی از اوقات عاشق عاشق است و به شما نزد یک می‌شود و همه چیز را در ارتباط با شما می‌بیند و برخی از اوقات که سربه سرش بگذارید ومخالفت کنید از شما بیزار می‌شود و می‌تواند از شما متنفر بشود.

این عشق و تنفر شباهت به دوقطبی دارد ولی واقعیت مسئله این است که دو موضوع متفاوت هستند. در دو قطبی عامل اصلی تغییرات شیمیایی مغز است و جرقه را در بیرون می‌زند درحالیکه در شخصیت ناپایدار آدمی است که یک کسی را برای خود می‌سازد و چون حد و مرز را خودش می‌سازد بعد از مدتی هم مانند یک پیکرتراش و بت تراش آن بت یا پیکری را که تراشیده به زمین می زند و می‌شکند و می‌رود سراغ تراش پیکر یا بتی دیگر.
بسیاری از آدم‌ها که دوقطبی هستند زمینه ای برای شخصیت هیجانی هم دارند.

بعضی‌ها فکر می‌کنند که ملاک خلقت هستند و از دیگران انتظار دارند که طبق خواسته آن‌ها عمل کنند. به عنوان مثال، چون من از این شخص خوشم نمی‌آید دیگران هم نباید از او خوششان بیایند و نباید او را دعوت کنند و یا وقتی می‌رقصد نباید نگاهش کنند. یا چون فلان چیز را من خریدم دیگران نباید آن را بخرند. این افراد جهان برایشان سیاه و سفید است یا جهان فقط یا دوست است و یا فقط دشمن. این همه خودمدار و خودمحور بودن self-centered حالت‌های عمیق و سنگین خودبزرگ بینی و خودشیفتگی است. چنین افراد همه دور و بر خودشان را فراری می دهند برای اینکه رفتارهایشان نشان از بیماری است.

وقتی به این دنیا می‌آییم ذهنی داریم که مانند بوم نقاشی است که رویش نقاشی نکرده‌اند یا مانند فیلم دوربین عکاسی است که رویش عکسی نیست. در یک سال اول از طریق حس شروع می‌کند به عکس و فیلم گرفتن یا نقاشی کردن. بین یک تا 8 سالگی علاوه بر جنبه حسی، هوش و تخیل ما هم در آنجا گذاشته می‌شود. بنابراین در 8 سالگی یک موجود حسی احساسی هستیم که از طریق هوش و تخیلمان این حس و احساس را به نوعی ساخته و آن را می‌پردازیم. یعنی، پایه و فوندانسیون ما در ذهنمان ساخته می‌شود و آنجا می‌ماند این مجموعه که از حس و احساس و خاطرات و تخیلات 8 سال اولیه است، کودک درون ماست. 8 سال اول که در قسمت حسی و مخصوصأ در قسمت احساسی ضبط می‌شود متفاوت است با قسمتی که بعد از 8 سال که مخلوطی است از علم و عقل و واقعیت و در قسمت کورتکس ثبت و ضبط می‌شود.  همچنان که می‌شود تفاوتی بین زن حامله و جنین داخل شکمش وجود دارد؛ کودک درون هم چنین حالتی است. از یک طرف هر دو یکی هستند و از طرف دیگر دوگانگی شان را می‌شود فهمید. این کودک خود ما و گذشته‌ی ماست ولی حال امروز ما نیست و با ما متفاوت است.  این کودک را باید از آن حالت ترس و وحشت و غم و اندوه و خشم و عصبانیت که او را تبدیل به کودک مجروحی کرده دربیاوریم تا زندگی ما را خراب نکند. به مانند این است که وقتی مادر حامله ای بچه اش با مشکلاتی روبرو می‌شود او هم با آن مشکلات روبرو می‌شود و این مشکلات بخشی از وجود او می‌شود. درست مانند فیلم‌هایی که در 8 سال اول ضبط شده می‌توان آن‌ها را جلوی پروژکتور آورد و روی پرده آوردشان و تماشایش کرد و گذشته را به امروز منتقل کرد. این مفهوم کودک درون inner child من و شما هستیم وقتی که می‌شود تفکیک مان کرد. درست مثل اینکه کسی مهندس یا دندانپزشک است مهندس یا دندانپزشک بودن با خواهر یا مادر بودن و همسر بودن و دوست بودن و … به نوعی قابل تفکیک است.  چگونگی برخورد با کودک درون و ارتباط با آن و ایجاد تغییرات محسوس در آن نیاز به شناخت و آگاهی دارد. والا بی‌توجهی به کودک مجروح و غمگین موجب می‌شود تا کنترل را به دست بگیرد و کار را خراب ‌کند. از طرف دیگر اگر او را بتوان به یک بچه خوب تر و تمیز و شادان و خندان تبدیلش کرد کل زندگی معنا خواهد داشت.  گفت‌وگو درباره کودک درون نوعی گفت‌وگو درباره هشت سال اول زندگی است. یعنی، ایجاد یک ارتباط با گذشته و در عین حال تغییر و دگرگونی که ضروری است. این کودک درون با اینکه گذشته ماست و به عبارتی خودماست باید که اگر آسیبی خورده کمکش کرد تا از آن حال دربیاید و تأثیر بسیار اساسی و بنیادی در امروز ما داشته باشد.

وقتی با کسی از طریق تلفن یا اینترنت آشنا می‌شوید آن را شما می‌سازید و آن آدمی نیست که او هست. یعنی، آن آدمی که ساخته‌اید معلول ذهنیت‌ها و تخیل شماست و با واقعیت همخوانی ندارد. آدم‌ها قضاوتی را که از طریق گوش و گفت‌گو دارند هیچ ارتباطی به دیدار ندارد.

برای یک انسان سالم، گاه حسودان، بداندیشان و دشمنان راهنمایان بهتری هستند تا ستایشگران، خوش خیالان و دوستان .

ازدواج هرگز هرگز مشکل تنهایی را حل نمی‌کند. تنهایی چیزی است که ما هستیم. در ازدواج قرار نیست که طرف مقابل به عنوان دوا باشد. روزی که ازدواج تبدیل به دوا شود آدم را می‌کشد چرا که هر دوایی دورانی دارد و اگر بیش از حد خورده شود مضر خواهد شد. ازدواج برای آدم باید غذا باشد که تا آخر عمر بتواند آن را بخورد.

مهم ترین مسئله این است که در من چه می گذرد آن زمان که جهان در گذر است. مهم این است که دنیا خوب یا بد است، مهم تعبیر و تفسیر من است. مهم آن حال من است. شما چه پشت یک اتومبیل هزار دلاری بنشینید چه پانصد هزار دلاری ، مسئ له ی اصلی و اساسی این است که حال شما چگونه است، کجا بودید کجا می خواهید بروید. اشکال کار انسان ها این است که مسئله ی اصلی اش به اتومبیل پانصدهزار دلاری است که آن جا مسئله است. به یک اعتبار خیلی از انسان ها راه را اشتباه رفته اند و تمام کارهایی که کرده اند دست است در بیرون و نه در درون. مطالعات نشان می دهد بسیاری از مردم ترجیح می دهند بدبخت باشند و مردم آن ها را خوشبخت بدانند تا این که خوشبخت باشند و مردم آنان را بدبخت بدانند. ما دلمان می خواهد مردم ما را خوشبخت بدانند بدبخت بودیم که بودیم. به خاطر این که این همه در زندگی زناشویی برای چه ماندند برای این که می خواهند مردم فکر کنند اینان خوشند در حالی که خودشان بسیار ناخوش اند و تازه یک عده دیگر را از پا در می آورند. برای این که ما مطرح نیستم. قصاوت و نظر و حرف و عمل و انتظار دیگران است که مطرح است.به خاطر این که ما در کودکی آسیب دیده ایم و مانند چشم زندگی می کنیم همه را می بینیم بدون این که خودمان را ببینیم.

مادری که با بی رحمی در وقت تولد ،فرزندش را از خودش جدا کرد با بریدن بند نافش ، در حالی که کودک امکان زندگی نداشت تا به او و خودش امکان زندگی بدهد ، باید جرات و امکان این را داشته باشد که بین هشت تا دوازده سالگی بند ناف روانی فرزندش را ببرد و به او اجازه دهد که او زندگی بکند.

و پدر و مادر هم بروند زندگی خود را بکنند و اینجاست که توصیه هایی که در امریکا می شود و عملا هم آن را انجام می دهند این است که بچه ها را برای سه- چهار روزی به کمپ می فرستند و از آنها می خواهند که با پدر و مادر تماسی نداشته باشند و نه پدر و مادر هم با آنها کاری داشته باشد .زیرا اگر این بند ناف روانی بریده شود همه خلاص و آسوده خواهند شد.

این مرحله جدایی و رهایی بین هشت تا دوازده سالگی باید اتفاق بیافتد و بین دوازده تا هجده سالگی ، مرحله استقلال و آزادی است.

یعنی کودک در این مرحله به مرحله استقلال و آزادی می رسد و این استقلال و آزادگی یک معنایش این هست که من می توانم روی پای خودم بایستم و به مرحله خودکفایی رسیدم و این مرحله ایست که سبب خواهد شد من در زندگی توان و امکان این را داشته باشم که بتوانم زندگی خودم را اداره کنم.
بنابراین شما در حدود هجده سالگی به مرحله استقلال و آزادی می رسید.

از انجایی که همه ی زندگی به نوعی به من تحمیل بوده است ، که این در خصوص فرهنگی مانند ایران و در خصوص خانم ها خیلی بیشتر دیده می شود ، من تمام مدت با انچه که قرار می گذارم ، باید بجنگم …یعنی باید با ان مخالف کنم …
همانطوری که از چند کاری که معلم من یا پدر و مادر من به من دادند ، من همیشه کوشش می کردم اگر می توانستم یکی را هم انجام ندهم یا ناقص انجام بدهم ….
معلوم هست وقتی که اختیار با من هم هست ، باید بدانیم که در مغز بسیاری از ما ، مخصوصا بخاطر نظام تربیتی که وجود دارد ، پدر و مادر من نشسته اند … مخصوصا در جوامعی که بکن و نکن و باید و نباید فراوان هست ، بیش از هر چیز دیگری پدر و مادر و خواهر و بردار و معلم هستند که در مغز ما نشسته اند و تحت تاثیر انها هستیم …

اصولا چون زندگی من مبتنی بر تحمیل و تحمل بوده است ، حالا که می توانم تحمل نکنم زیر بار تحمیل نمی روم … به همین جهت است که بسیاری از بچه هایی که در محیط خانه زیر فشار بوده اند یا در محیط اموزشی ایران زیر فشار بوده اند ، وقتی به امریکا می ایند که ان فشار وجود ندارد ، بسیاری از انها درس نخوان می شوند .

متاسفانه ما انچه که خوب است را در وجود خود نمی کاریم و بجای ان ، نق و ناله و سرزنش و اعتراض و انتقاد و احساس گناه پدر و مادر را با خود این طرف و انطرف می بریم و مساله حرمت نفس دقیقا به همین جا مربوط می شود .

تواضع و فروتنی از نظر علمی درحقیقت پاداشی است که آدم مهر طلب به غرور درب و داغون شده خود می دهد. آدم له و لورده و مچاله را آدم متواضع و فروتن نامیده اند.
آدمها قرار است که خودشان باشند تواضع و فروتنی یعنی چه. یعنی اینکه من به شما برسم بگویم من عبدم، عبیدم، صغیرم، ناچیزم، هیچم، ارزشی ندارم، یک بنده خاطی و گناهکار و … این پرت و پلاها را چرا در فرهنگ ما راه انداخته اند و بعد هم اسمش را تواضع و فرو تنی گذاشته اند؟

اسم اینها تواضع و فروتنی نیست بلکه خاک توی سری است. علتش هم این است که از این طریق توانسته اند سوار ما بشوند.
به ما گفته اند که شما متواضع و فروتن باشید و هیچ حقی را هم برای خودتان قائل نباشید و به دنبال حق و حقوق خودتان هم نروید و اجازه بدهید که همه آن حق و حقوقها را ما داشته باشیم و چنان تند و تیزش کرده اند که به نظام فلسفی و مذهبی هم مرتبط اش کرده اند.

تواضع و فروتنی یعنی من در جایگاه خودم بایستم و حق و حقوق و حرمت دیگران را رعایت کنم.

متأسفانه بسیاری از ما فکر می‌کنیم که اگر خودمان را به آتش بکشیم تا دیگران گرم شوند چه انسان شریفی هستیم؛ در صورتی که اصلأ چنین نیستیم. برای اینکه شرافت و مهربانی ما در درجه اول در مواظبت و مراقبت از خودمان است. هر کسی باید اول مواظب و مراقب خودش باشد و احتیاجات و نیازهای خودش را برآورده کند بعد امید داشته باشد که چون در همه زمینه‌ها بیشتر دارد آن را با دیگران بدون منت و انتظار سهیم و شریک باشد.
در فرهنگی زندگی می‌کنیم که گویی روزی که انسان خودش را هیچ و بی ارزش و بی اهمیت و … بداند و فکر کند که از همه کمتر است نشانۀ بزرگی و بزرگواری نیست. این نگرش به هیچ وجه با هیچ نظام عقلی و منطقی و استدلالی و علمی و واقعی همخوانی ندارد. بلکه نشان از جامعۀ آسیب دیده‌ای است که از شدت وحشت از دیگران به نفی و انکار خودش پرداخته است.

سگ هار درونی، همه آدم‌های مهم زندگی ما هستند که در هشت سال اول زندگی ما، ما را سرزنش و تنبیه کرده‌اند و تأثیر بد و منفی خود را در ما به جای گذاشته‌اند و در مغزمان با کارد و چاقو نشسته ‌اند و ما آن‌‌ها را همه جا با خودمان می‌بریم. قرار است که همه این افراد را از ذهن مان بیرون بیاندازیم. زمانی که این سگ هار درونی به فعالیت می‌افتد در واقع همان افراد دوران هشت سال اول زندگی ما هستند که به نوعی به ما آسیب وارد کرده‌اند (و حرف‌هایشان در درون ما ضبط شده‌اند که در بیشتر جاها از آن‌ه ا استفاده می‌کنیم) و اکنون تمام وجودمان را اشغال کرده‌اند و در شرایط مناسب عرض اندام می‌کنند.
اساس self esteem حرمت نفس به هم ریخته هنگامی درست می‌شود که این سگ هار تحت کنترل دربیاید.
این سگ هار که به نظر خودی می‌آید اصلأ خودی و داخلی نیست بلکه بیرونی است. این سگ هار موجودی است که تصحیح کارش نیست بلکه خونخواری و کینه توزی است و آرزویش این است که در هر جا خودش را نشان دهد.
باید که این سگ درون را مهار کرد و اگر آن را به سگ کوچولوی ناز و بی خطر و بی ضرر تبدیلش نکنیم در زندگی ما را از پای خواهند انداخت.
ما باید به جایی برسیم که بگوییم “این منم، به عنوان یک وجود ناقص، همیشه اشتباه کرده و می کنم ولی در مسیر بهبود و بهتر کردن خودم قدم برمی‌دارم. بنابراین، از اشتباهاتم می‌آموزم نه اینکه بیاویزم. اشتباهات را به عنوان پله برای بهتر شدن خودم قرار می‌دهم. به هیچ وجه خودم را تنبیه و سرزنش نمی‌کنم. حاضر هستم به خاطر اشتباهم از دیگران معذرت بخواهم؛ هزینه‌ها یا هر آسیبی که به آنها زده‌ام را جبران کنم و آن را هم پنهان نمی‌کنم. در ارتباط با خودم کوشش می‌کنم اوضاع را ارزیابی و به آن عمل کنم.”
چطور می‌توانیم یک جلاد دائم دنبال سر خودمان بدوانیم که هر جا اشتباه کردیم کاردش را به بدنمان فرو کند؟
تعجب نکنید، تمامی این باورها و اعتقاداتی را هم که مردم در سرشان درباره ترس از جهنم دارند از همان جاها می‌آید. یعنی، زمینه‌ای برای شکنجه فراهم می‌شود. درحالیکه، انسان می‌تواند با شادی و آزادی و لذت و رضایت و خشنودی رشد کند. همه مردم دنیا را نگاه کنید، کوشش می‌کنند خود را خوب و بهتر و برتر از آن چیزی که هستند نشان دهند. این‌ها همه نیروی رشد هستند.
دانه را باید به درستی رشد داد؛ چرا فکر می‌کنیم که برای رشد این دانه باید آن را له و لورده‌اش کنیم؟

فکر می‌کنیم که انسان موجودی است که از خودش مواظبت و مراقبت می‌کند ولی بیش از 90-80% مردم بزرگ‌ترین دشمنانشان خودشان هستند. اگر کارهایی را که با خودمان کرده‌ایم یک دهم آن را با دیگری کرده بودیم می بایست که در زندان می بودیم. آنقدری که وقت و انرژی خودمان را گرفته‌ایم و شب و روز خودمان را هدر داده‌ایم و کار دست خودمان داده ایم هیچ کسی با ما نکرده‌است. اگر پیش وکیلی بروید و بگویید کسی هست که نمی‌گذارد شب‌ها اذیتم می کند و حالم را بد می کند و نمی‌گذارد دوساعتی بخوابم. وکیل در جواب می‌گوید اگر بتوانیم این را ثابت کنیم تا آخر وضعت خوب خواهد شد. این شخص چه کسی می‌تواند باشد به جز خود ما؟ چه کسی می‌تواند ما را اینقدر شکنجه بکند و وقت و نیروی ما را از بین ببرد؟ مشکل ما مشکلی است که با خودمان داریم. چون ما برای خودمان یک شئی و موجود خارجی هستیم.

در وابستگی صمیمیتی نیست همچنانکه در اعتیاد هم صمیمیت نیست. درست است که شخص معتاد همه وقت به دنبال مواد می رود ولی این دلیل بر صمیمت نیست. این‌ها نشان از وحشت دیگران و از وحشت از خود است. کسی که در وابستگی است بقیه برایش دشمن هستند.

روانکاوی psychoanalysis یعنی جستجو در 8 سال اول کودکی یا همان کودک درون که دو روش دارد: رواندرمانگری psychothrapy
و هیپنو تراپی hypnothrapy
به صورت کلی عملی طولانیست و تا قبل از دو یا سه سال جواب نخواهد داد و گاه تا سی سال هم لازم است انجام شود. در روانکاوی ما با دو روش میتوانیم به فرد کمک کنیم درمان شود و تغییر یابد: اول- ذهن و مغز و روش فکر کردن را عوض کنیم که در نهایت رفتار هم تغییر خواهد کرد و خوب خواهد شد.(افکار درمانی) دوم- رفترا را تغییر دهیم و. در تعاقبش ذهن و مغز و افکار هم عوض خواهند شد که این مورد سریعتر جواب میدهد. (رفتاردرمانی)

برخی از ما دچار “توحش تخصص” میشویم. یعنی آنقدر خوره ی درس و کار و تخصصمان میشویم که بقیه ی جهان دیگر از ذهن و زندگیمان حذف میشود و جهان را تک بعدی می بینیم و این یعنی آسیب، یعنی ناقص الخلقه بودن، یک سر بزرگ و دست و پای کوچک داشتن.

گذشت، تحول، فداکاری و سکوت بیمعنی و مضر هستند! تنها ظالم را تشویق خواهند کرد به بدکاری بیشتر. درست است که ما برای رهایی و نیازردن خود باید ببخشیم و رها کنیم اما باید از صحنه خارج شویم و به آن فرد اجازه ی زدن آسیب بیشتر و تکرار بدکاری را ندهیم. این رسالت اجتماعی ماست که به او بفهمانیم با فرد بعدی نمیتواند چنین کند. و اگر هم تصمیم داریم صحنه را ترک نکنیم باید به ما ثابت شود که آن فرد کاملا عوض شده و دیگر آن آدم پیشین نیست: او باید جهانبینی و نگرش قبلی خود را کاملا تغییر دهد، روی علل روانی انجام آن کار بد تعمق و حتی با بیرحمی ریشه یابی کند و با کارد روان خود را جراحی کرده و دلایل کارهایش را بفهمد، با کمک فرد متخصص روانشناس کودک درون یا هشت سال اول خود را چک کند تا آسیبها را بیابد و درمان کند و تنها در این صورت است که ابراز پشیمانی و تاسف او قابل قبول است وگرنه اصلا کافی نیست و او بیشتر به این دلیل متاسف است که ما مچش را گرفتیم و اگر اینگونه نمیشد به کارهایش ادامه میداد و هیچ تضمینی نیست که باز هم در آینده ادامه دهد.

برخلاف مدل پزشکی که مردم یا سالم‌ند یا بیمار، در روانشناسی مردم سه دسته‌اند:
بیمار، نرمال، سالم
فرد نرمال با نظام ارزشی و اخلاقی جامعه خود را وفق داده و ارائه کننده‌ ی آن نیز هست . در نتیجه اگر فرهنگ کشوری بیمار و گرفتار باشد افراد نرمال هم بیمار و گرفتارند ولی در جامعه بیمار به حساب نمی‌آیند.
فرد سالم خوشبخت است و از سلامت فیزیکی-روانی برخوردار است و در مسیر تکمیل و تکامل خود و دیگران قدم برمی‌د
ارد. افراد سالم دنیا شبیه هم‌اند و فقط جنبه‌هایی از فرهنگ و جامعه‌ی خود را که با ویژگی‌های فرد سالم هماهنگ است را بیشتر از دیگران داشته و پرورانده.

افراد دچار بیماری روانی ، عصبی یا اختلال شخصیت در جوامع مختلف شبیه هم‌اند. آنچه که افراد جوامع مختلف را از هم تمیز داده، افراد نورمال آن جوامع است که ۷۰-۸۰ درصد هر جامعه را تشکیل می‌دهند.

واقعیت مساله این هست که ذهن کودک انسانی متوقف نمیتونه بمونه .
و اگر پدر و مادر از نظر فرهنگی و یا باورها و اعتقادات اونها را آگاه نکنند و این امور و اصول رو در وجود اونها نکارند ، کودک به ناچار اون رو از بیرون از دوستانش از محیط آموزشی از وسایل ارتباط جمعی خاهد گرفت ….
و همانگونه که اگر شما به او زبانی رو نیاموزید ، احتمالن اگر زبانهای دیگه باشه اونها رو انتخاب میکنه ….. اما تما توانایی خود ش رو برای آموخت زبان و تفکر بعدن از دست خاهد
داد ….

بنابراین من و شما به عنوان پدر و مادر نمیتونیم منتظر بمانیم ، به ویژه اینکه بعدن خواهیم دید مراحل و دوره های بحرانی و اصولی و اساسی وجود داره که اگر فرصت از دست بره برخی از اوقات تقریبن کاری نمیشه کرد و یا اگر کاری بتوان انجام داد با اشکال و گرفتاریهایی همراه خواهد بود …..

بنابراین ما باید همیشه کار درست خوب مناسبمون رو انجام بدیم و در این باره عدم انجام کار در بسیاری از موارد بدترین کار هست ….

بسیاری از ما وحشتی از عشق ، دوستی و محبت داریم . به این معنا که من در کودکی یا سخت به این عشق و محبت که حتمن نیاز کودک هست محتاج بودم و کسی چنین محبتی رو در حق من نکرده و در نتیجه به این نتیجه رسیدم که محبتی در جهان نیست یا بهتر است که منتظر چنین محبت و عشقی نباشم .
دوم اینکه اون کسانی که مدعی عشق و محبت به من بودند بیشترین آسیب و زیان رو به من وارد کردند و درد و رنج اصلی و اساسی من از ناحیه اونها
بوده و بنابراین به این نتیجه رسیده ام که نتیجه و پایان این عشق و محبت چیزی جز درد و رنج و حسرت و افسوس نخواهد بود و یا احتمالن من به خاطر شرایطی که در زندگی دیگران دیدم و روابط بد و نامناسبی که در بقیه خانواده ها یا خانواده خودم یا خویشاوندانم مشاهده کردم به این نتیجه رسیدم که احتمالن زندگی زناشویی ارزش و اهمیتی نداره و بنابراین کوشش در جهت به وجود آوردنش حتمن اشتباه
بزرگیست ….

افرادی که معمولن تجربیات بسیار بدی در کودکی داشتن و از کودک و کودکی بیزارند و اصولن اون دوران رو دوران بدی میدونستند و میدانند که در گذشته باید با سرعت از اون خارج شد و به دنبال بزرگ شدن و از این مرحله بیرون آمدن بودند از طرف دیگه کسانی که به وسیله خواهران و برادرانشون بزرگ شدند ، این امکان وجود داره که این افراد به خاطر اینکه خواهر و برادر مضطرب کم دان ناتوان مسئول بزرگ کردن اونها بوده از پا دراومدن و چنین دورانی رو به هیچ وجه دوست ندارند و نمیپذیرند. یا ممکنه خود اونها به عنوان خواهر و برادر بزرگتر مسئولیت بزرگ کردن خواهران و برادران کوچکتر رو داشتن و به بیان دیگه شاید بشه گفت پدری و مادری رو در کودکی تجربه کردن و دیگه حوصله و آمادگی رو برای داشتن فرزند ندارن .به همین جهت است که آمار نشون میده که اگر حدود 10 درصد زنان تمایلی به داشتن فرزند ندارن این زنان اگر فرزندان آخر خانواده مخصوصن در خانواده های شلوغ بیش از 5 یا 6 نفری باشند که نوع ویژه ای از روابط رو با پدر و مادر و برادران و خواهران خود داشتند ، تمایلی به داشتن فرزند ندارن و با وجودی که ممکنه به ازدواج تن دربدهند مایل نیستند که فرزندی داشته باشند . مگر به دلایل فشار خارج و یا احتمالن انتظاراتی که هست ….

بدون تردید اساس کار بر تعلیم و تربیت است . در خانه ی من و شما باید سه چیز وجود داشته باشد .
یک : محبت ، محبتی که همه ان را همیشه حس و احساس می کنند
دو : حرمت ، اهمیت و ارزشی که یک بچه دو ساله و پنچ ساله در همه زمینه ها دارد . حتی زمانی که پدر قصد خرید ماشین را دارد نظر این کودک پنج ساله باید درباره رنگ این ماشین اهمیت داده بشود ، چرا که او هم ارزش و اهمیتی دارد .
سوم : مساله مشورت ، هیچ کاری بدون گفتگو و مشورت و رسیدن به توافق ، حتی رسیدن به این مساله که ما با هم توافق نداریم ، نمی تواند در خانه صورت بگیرد . روزی که شما سه ارزش محبت ، حرمت و مشورت را در خانه گذاشتید ، ان وقت است که می توانید جامعه ای سالم داشته باشید .

نظام تربیتی ما باید دگرگون بشود ، نظام اموزشی باید دگرگون بشود ، شما هنوز در مدارسی هستید که اساس ان بر تحقیر ، تنبیه شدید و تحقیر است ، معلم جنبه ی خدایی دارد ، ان چه به بچه ها می دهند یک مفاهیم کلی و نظری است ، غالبا جنبه ای عملی ندارد ، با تکرار بی دلیل همراه است ، با حفظ مطالب همراه است و نه با درک مطالب ، با نکته سنجی ویژه ای همراه است و نه وسعتی که به دنبال خودش عمقی داشته باشد .

انسان موجود عجیب و غربیه …
انسان می تونه دنبال غم بگرده … انسان می تونه دنبال درد بگرده … شما نگاه کنید نیمی از مردم دنیا شبی یکی دو ساعت خودشون رو رنج می دن ، خیالات گذشته رو می کنن … اخه چه کسی میاد شبی یکی دو ساعت خودش رو رنج بده واسه چیزای بی حاصل …؟
اینقدر بهش عادت کردیم ، اصلا می رویم توی رختخواب از این فکرا کنیم یا دوست داریم این داستان رو برای یکی تعریف کنیم ، بعدن نگران و نارا
حت تر بشیم …

انسان یه موجودیست در حالی که بهترین دوست خودشه ، بزرگترین دشمن خودشه …

در حالی که قراره به دنبال لذت بره و از درد بگریزه بسیاری اوقات از لذت می گریزه …. و به سمت درد حرکت می کنه …

بنابراین عادیست … شما الان نگاه کنید مراسم سوگواری ، مراسم خود زنی ، حالا به هر شکل و فرمیش … اینا نشون دهنده چی هست ؟

اینا نشون دهنده ی گرفتاری یه ادمیست که به هر حال با انچه که طبیعت و بسیاری از اوقات واقعیت و حقیقته ، می جنگه و درست مثل ادمی که ذره ذره شروع می کنه به تریاک کشیدن یا تریاک خوردن ….اگه نخوره می میره … در حالی که اگر روز اول همون مقدار تریاک رو بخوره می میره ، ….ما توانایی این رو داریم که از نظر فیزیکی و روانی ، عکس اون چیزی بشویم که هستیم …

هرگاه فرد مساله را نمی تواند حل کند از نادانی و ناتوانی , ان را به قضا و قدر , سرنوشت , شیطان و دیگران نسبت می دهد ……

پذیرش مسئولیت , همانند درجه حرارت بدن از حد متعادل که گذشت چه بیشتر یا کمتر ایجاد بیماری و حتی مرگ می کند ……

تو زندگیتون هرگز همسرتون رو به طمع نندازید……

یعنی تطمیع نکیند….. گولش نزنید……

بهش نگید اگر این کار رو بکنی اون کار رو برات میکنم……

این کار خطر ناکه ….. بهش نگید اگر با پدر و مادر من مثلن کنار اومدی بعد من تو رو میبرم سفر …. طلاق ازت میگیرم یا طلاقت میدم….. یک چنین تهدیدی اینها رو شکسته….. آدمها یه جایی تو زندگی تقی میشکنن و دیگه نمیشه درستشون کرد…… مثل آدمی است که س

رشو ببری بذاری اونجا و دیگه نمیشه برش گردونی….

تهدید نکنید…. تهدید نکنید…. نه بچه ها رو نه همسرتون رو….

تنبه ندید…. تنبه دادن یعنی احساس گناه…. احساس پشیمانی…. ببین چه کردی…. ببین چه بلایی سر من آوردی ……

یعنی اینها بازی هایی است که میخاید احساس گناه بدید…… تنبیه. تنبیه نکنید …… این تنبیه کردن معناش این هست که مجازاتش نکنید…..

بنابراین همسرتون رو تنبیه نکنید . به خاطر کاری که با من کردی یا اتفاقی که افتاد برو دنبال کارت…

فرد سالم توجه و اهمیتی فوق‌العاده‌ای برای واقعیت قائل است….

او از قبل کوشش برای توصیف و تخیل جهان واقع نکرده بلکه تمام توان و نیروی خود را به کار می‌گیرد تا دریابد و کشف کند واقعیت چیست آنگاه اگر آن را دوست ندارد و درست نمی‌داند و نمی‌پذیرد از راه‌های واقع‌بینانه در جهت حل آن بر‌آید….

در حالی که فرد نورمال و بیمار، واقعیت را آنگونه که میخواهد می‌بیند و آن‌گونه حس و احساس می‌کند که دوست دارد و کوششی به جهت درک و کشف واقعیت نمی‌کند….

باورهای ما نیستند …. اعتقاد ما نیستند که جهان رو می سازند …

انتظارات ما نیستند که مردم و جهان باید بر مبنای اون حرکت کنند …

احتیاجات ما حق ما نیست …بلکه مسئولیت ماست که باید اونا رو براورده کنیم ، نه اینکه انتظار داشته باشیم دیگران احتیاجات ما رو براورده کنند …

تا امروز ازدواج، تشکیل و یا نگه‌داشتن خانواده به عنوان هدفی بوده در حالی که امروزه انسان به دلیل توانایی‌هایی که پیدا کرده و به مرحله‌ی استقلال، آزادی و خودکفایی رسیده، ازدواج هدف نیست بلکه وسیله‌ای‌ست برای سلامت فیزیکی و روانی و رشد و خوشبختی.

درنتیجه اگر ازدواج منتج به اهداف مذکور نمی‌گردد این که باید ازدواج کرد یا چنین هدفی داشت، باید کنار گذاشته شود….

عشق تلخ ترین و بدترین واقعیات را می تواند هضم کند , جذب کند, و دفع کند ….. اما هیچ رابطه سالمی ، دروغ را نمی تواند ادامه دهد….

کودکان باید شکست و اشتباه را تجربه کنند که جرات و جراحت همزاد یکدیگرند …

هرکودکی که در کودکی ، کودکی نکنه حتما در بزرگسالی کودکانه زندگی میکنه.

انسان موجود عجیب و غربیه …

انسان می تونه دنبال غم بگرده … انسان می تونه دنبال درد بگرده … شما نگاه کنید نیمی از مردم دنیا شبی یکی دو ساعت خودشون رو رنج می دن ، خیالات گذشته رو می کنن … اخه چه کسی میاد شبی یکی دو ساعت خودش رو رنج بده واسه چیزای بی حاصل …؟

اینقدر بهش عادت کردیم ، اصلا می رویم توی رختخواب از این فکرا کنیم یا دوست داریم این داستان رو برای یکی تعریف کنیم ، بعدن نگران و نارا

حت تر بشیم …
انسان یه موجودیست در حالی که بهترین دوست خودشه ، بزرگترین دشمن خودشه …

در حالی که قراره به دنبال لذت بره و از درد بگریزه بسیاری اوقات از لذت می گریزه …. و به سمت درد حرکت می کنه …

بنابراین عادیست … شما الان نگاه کنید مراسم سوگواری ، مراسم خود زنی ، حالا به هر شکل و فرمیش … اینا نشون دهنده چی هست ؟

اینا نشون دهنده ی گرفتاری یه ادمیست که به هر حال با انچه که طبیعت و بسیاری از اوقات واقعیت و حقیقته ، می جنگه و درست مثل ادمی که ذره ذره شروع می کنه به تریاک کشیدن یا تریاک خوردن ….اگه نخوره می میره … در حالی که اگر روز اول همون مقدار تریاک رو بخوره می میره ، ….ما توانایی این رو داریم که از نظر فیزیکی و روانی ، عکس اون چیزی بشویم که هستیم …

بزرگترین و بدترین اعتیاد ، خیال کردن ماست ، ما خیال می کنیم ، بعد خیال می کنیم فکر می کنیم .

متوجه میزان توقع و انتظار خود از دیگران باشید , فردی با دست های شکسته نمی تواند والیبال بازی کند …

نمی دانم کی , کجا و چگونه می میرم , اما می توانم انتخاب کنم که با کی , کجا و چگونه زندگی کنم …

انسانها در یک مهمانی ساعتها با یکدیگر خوب و خوش هستند ولی گاه حتی یک ساعت هم نمی توانند در یک خانه با هم زندگی کنند

عشق رو باید حس کرد ، و هر چی مربوط به اونه ، … احساس کرد و ابراز کرد …

ببینید ، درست مثل اینکه شما یه غذایی رو بخورید ، نیروتون رو متمرکز کنید بچشید ، حتی از تمام چشایی تون استفاده کنید و بعد ، …… بیان کنید …

بسیاری از مردم هستن د که غذا رو میدن بالا و نمیدونن حتی چی خوردن و بعد هم ابراز نمی کنن …
مهمترین موضوع این هست که این عشق رو باید حس کرد و احساس کرد ….

یعنی این نگاه رو ، این گرمی رو ، این توجه رو ، این اشتیاق رو ، این احساس خوب رو ، این حال رو باید ادم در خودش تقویت کنه …..
یعنی از اینکه از حضور این ادم ، از وجود این ادم ، دست این ادم من دارم لذت می برم و این برای من شادی افرینه و لذت بخشه ، ارامش بخشه و بعد او رو ابراز کنم …

چون ابرازه مهمه ….
به زبانم ، به نگاهم ، به هر طریقی که ممکنه … ، اون رو ابراز کنم …

روزی که همسر خود را به انجام کاری که دوست ندارد وادار کنید , به زودی از شما متنفر خواهد شد …

چیزی که در خصوص بچه ها و همسرتون وجود داره به تدریج او رو از کار میندازید و در نتیجه بدترین خیانتی که شما به همسرتون و به ویژه بچه هاتون میتونید بکنید اینه که اونها رو از کار بندازید …….. یعنی هی براشون شما تصمیم بگیرید …

پدر و مادری که برای بچه تصمیم میگیرن ، بعد از یه مدتی بچه میگیره میشینه میگه یکی دیگه برای من تصمیم بگیره ، ….
و بعد صرف نظر از اینکه خودش خالیه ، عیب و ایرادش اینه که بعدا یکی تو زندگیش پیدا میشه که حالا کنترلش رو به دست میگیره ، ….
و آخر کار میبینه که تمام عمرش از هر چیزی که دور و برش بوده ناراحت و ناراضی بوده . برای اینکه او رو از کار انداختیم و فکر میکرده از عهده این کار بر نمیاد ، … گرفتاریست …

بنابراین تو پروسه تصمیم گیری مخصوصا در موارد کوچک درست عکسش عمل کنید …. شما میتونید به یه دختر دوازده سالتون یا پسر دوازده سیزده ساله تون بگید پسرم دخترم من میخوام برم کراوات یا بلوز بخرم …

من نظر تو رو میخوام پاشو با هم بریم …
لطفا به من بگو چی کار کنم ……..
شما میدونید برخی از اوقات یه همچین حرفی و اینکه بعدا ببره و برای شما بگه بابا این کراوات رو بخر ، … یا مامی این بلوز رو بخر ، ….و شما هم بعدا این رو بپوشید ، … یا بزنید و بعد هم بهش افتخار بکنید ، … برخی از اوقات تمام ذهن این بچه رو درباره ارزش و اهمیتش عوض میکنه …..
تا اینکه یه جوری مثلا با بچه ها عمل کنین که اصلن اینها موضوع اونها نیست ….. بنابراین پروسه تصمیم گیریه در حقیقت اون مشارکتی است که سبب میشه بعدا هم زمینه ای از نظر اجتماعی داشته باشه …

شما تو زندگی زناشویی تون نه پدر همسرتون میتونید باشید نه مادرش……نه پسرش میتونید باشید نه دخترش…… نه روانشناسش میتونید باشید….. نه نجاتدهنده اش میتونید باشید……
رابطه زن و شوهری غیر از زن و شوهری چیزی نمیتونه باشه ….. نکنید .
برخی از شما دوست دارید تو زندگی زناشویی یکی بشه باباتون ….. یا یکی بشه مامانتون…. یا یکی بشه معلمتون….. یایکی بشه دکترتون….. شما هی رل مریض رو دارید اونم هی رول دکتر رو داره….. شما میشید پدرش اونم میشه دخترتون….
خب غالب اوقات این دختر بزرگ میشه میره ….. به همین سادگی …..
بنابراین مواظب باشید رابطه زناشویی فقط رابطه زناشوییه…….
به همین جهت است که با کسی که دکترتونه با کسی که تراپیست تونه ˛ با کسی که پدرتونه با کسی که مادرتونه ازدواج نکنید……. در حالیکه بسیاری از اوقات میکنید…..
این همه آدم دیدم که حتی با من هم بحث میکنن که آقای دکتر این چه اشکالی داره؟ منم همیشه حرفم رو زدم که اگر یه زن شصت ساله و یه مرد شصت ساله از پسر و دختر بیست ساله خوششون بیاد این شصت ساله هه خوش سلیقه است ˛خوش ذوقه . این دختر و پسر بیست ساله دیوونه است…….
اینکه شما شصت سالتونه زنید یا مردید از پسر یا دختر بیست ساله خوشتون میاد ˛ باریکلا ….. ولی وارونه این پسر و دختره دیوونه ان ….. اینا بیماری دارن …… میشه پیداشم کرد. …..به منم نفرمایید سن چه اهمیتی داره .come on . اهمیت اصلن چه
اهمیتی داره…. اگه میخاید بحث بکنید….. یعنی بحث های بی پایه و بی مایه….

من در صورتی میتوانیم به شما کمک کنم که خود خواسته باشید وگرنه این کمک نیست تجاوز به حقوق شماست …

مساله سلامت فیزیکی و روانی بینهایت مهم است…
اول سالم باشید بعد ازدواج کنید….. شما میدونید یکی از یماریهای رایج فرهنگ ما این است که بیماران روانی مخصوصا اسکیزوفرنی را میگویند اگر زنش بدهند خوب میشود……. اما یک مورد بسیار مهم است و
اینکه مطمئن باشید از نظر جنسی مشکلی ندارید یعنی سلامت فیزیکی و روانی مخصوصا سلامت جنسی مهم است. خوشبختانه مسایل و مشکلات جنسی که حدود یازده یا سیزده تا است بیشترشون با چند جلسه تراپی و کمی کمک قابل درمان است….. و مسایل جنسی که معمولا خانواده ها را بر باد میدهد میتواند به راحتی حل شود…. که مال بعد از ازدواج نیست و باید قبل از ازدواج حل شود….

به این نکته نمیخام اشاره کنم که بزرگترین مساله ی کودک انسانی نابرابری و تبعیض است.
متاسفانه به مجردیکه قدرت و power وارد سیستم شد شرایطی رو جهت نابرابری و تبعیض چه در واقعیت و چه در خیال کودک به وجود میاره.
بنابراین هرگز تصور نکیند که تو خونه بالاخره یکی باید رئیس باشه. این پرت و پلاها هیچ ارتباطی به یه زندگی سالمی که مساله خوشبختی اساس کارشه نداره. هیچ کس قرار نیست قدرتی داشته باشه.
آنچه که وجود داره و اهمیت داره این هست که محبت است و حرمت است و مشورت است که اساس روابط انسانی است . و به همین جهت است که قدرت رو باید بگذارید کنار.
یادتون باشه ما در دنیایی هستیم که فرمانبرداری و اطاعت جایی نداره . همکاری .
بنابراین جای فرمانبرداری همکاری نشسته . در نتیجه رها کنید . شما قرار نیست به کسی دستور بدید. بچه ها قرار نیست از کسی فرمان ببرند .

اول : انسانها بدلیل اصول اخلاقی باهم برابرند . هیچکس نه بهترست ، نه بدترست ، نه بالاتر و نه پاینتر بلکه انسانها بدلیل انسان بودن با هم یکسان و برابر هستند …

دوم : انسانها در افکار و عقاید با هم متفاوت هستند …

سوم : گفتگو فقط در جهت افزایش دانایی و اگاهیست ….

چهارم : عقاید مختلف موجب به چالش کشیدن افکار و عقاید ما ، زیبایی و تنوع در گفتگو می شود و رشد عقلی را با خود دارد …..

پنجم : در اثر گفتگویی صمیمانه و صادقانه ، به همدیگر نزدیگتر می شویم ….

ششم : هدف از گفتگو بیان عقیده ، ابراز خود ، خوب نشان دادن خود و به نوعی دیگران رو متوجه افکار و عقاید خود کردن است ….

هفتم : چه بسا عقایدی که در حال حاضر غلط می دانیم ، در گذشته خودمان ان را داشته ایم و ان را درست می دانستیم ….

هشتم : هر اختلافاتی دلایل خود را دارند و ما به دنبال دلایل ان هستیم .

فرد عاقل کسی است که همه‌ی ویژگی‌های فوق را در خود رشد، گسترش و ارتقا داده. او به مرحله‌ای رسیده که می توان گفت: عاقل به گونه‌ای می‌اندیشد که طبیعت کار می‌کند. یعنی انطباقی میان نظام فکری، منطقی و عقلی او وجود دارد که با طبیعت سازگار است.

تظاهرات اولیه‌ی عقل در هفت سالگی نمایان می‌شود و در فردی که از امکانات و محیط مناسب برخوردار باشد بین ۱۸ تا ۲۲ سالگی به کمال خود می‌رسد و بنابراین اگر به مرحله

ی بالاترِ دریافت و برداشت صوری و ذهنی(post formal operational stage) رسید، این فرد توانایی درک همه‌ی پدیده‌های جهان طبیعت و یا واقعیت را دارد.

چون رشد و تکامل عقل مانند هوش به طور خودکار رخ نمی‌دهد، به نظر دکتر فرهنگ هلاکویی، ۹۹ درصد مردم در ۹۹ درصد تاریخ از عقل بی‌بهره بوده‌اند و از همین رو است که با نگاهی به کتب گذشته به راحتی می‌توان فقدان اصول و اساسی که به عنوان تعقل می‌شناسیم را در آن دریافت.

امروزه محیط دبستان، دبیرستان و دانشگاه تقریبا افراد را تا مرز ۱۶ سالگی از نظر رشد عقلی می‌برد و فرد با کوشش می‌تواند سیر کمال عقل را با دسترسی به علوم تجربی و انسانی و به ویژه هندسه بپیماید.

این عقل است که مبنایی برای احساسات، عواطف و هیجانات خواهد شد و در نتیجه فرد عاقل هارمونی و هماهنگی بین احساسات، عواطف و هیجانات با عقل خود دارد و مایه‌ی امنیت و آرامش و راحتی در این زمینه شده است.

انتظاراتی داریم که نباید داشته باشیم … و میدونیم یکی از بدترین کارهایی که من و شما تو زندگی میتونیم بکنیم این هست که نذاریم کودکانمان کودکی کنن…

امروز قاعده علمی رو می دونیم : هر کودکی که در کودکی …، کودکی نکنه حتما در بزرگسالی کودکانه زندگی میکنه…

و معلومه که من کاری که در سه یا پنج و هفت سالگی می کردم وقتی امدم در سن سی چهل پنجاه سالگی کردم با خودش چه گرفتاری ای داره… فقط ممکنه شک
ل و فرمش بزرگسالانه باشه ولی واقعیتش این هست که همچنان کودکانه است…

همچنان درست مانند کسی هستم که به دنبال شیرینی میگردم… یا کسی هستم که میخوام کسی رو اذیت کنم… یا به دنبال این هستم که کسی من رو دوست داشته باشه و از من خوشش بیاد… و تمام زندگی من میشه همین و غیر از این هم نیست…

بنابراین مساله اولیه این است که من و شما میخوایم زندگی کنیم یا زنده باشیم …
متاسفانه ما از فرهنگی میایم که در بسیاری از موارد مساله اصلی و اساسی زنده بودن است…
و به همین جهت است که میگیم امروز بگذره , الحمدلله امسال هم گذشت…این دو سه سال دیگه هم بگذره……… حتی برخی از شما حرفتون این هست که بچه ها بزرگ بشن …، به یه جایی برسن من اینو ولش میکنم میرم… یعنی فعلا هست…

که خبر ندارید او هم همین فکر رو داره و بنابراین اگر بهش بگید با خوشحالی همین الان ولتون میکنه برید…

ولی خوب این هم خودش یکی از اون بازی ها و بهانه هاست…

و خوب ماجرای دیگه ای هم که برخی از اوقات به دنبالش میاد که میخوام برم خودمو پیدا کنم …

البته نمیدونم من کجا گم شده بودم که باید خودمو پیدا کنم…

یا میخوام برم خودم دیگه زندگی بکنم چون تا به حال من زندگی برای خودم نمیکردم و مقصود این است که حالا میخوام همه کارهایی رو برای خودم و با خودم بکنم که نباید بکنم… چون مفهومش اینه…

و چون وقتی که انسان و خودمون رو نمیشناسیم بسیار طبیعی است که طرف مقابلمون رو هم نمی شناسیم… من میتونم شما رو به اندازه ای که خودم رو میشناسم بشناسم … و چون خودم رو خیلی کم می شناسم …، شما رو هم نمیشناسم…

فروید درست میگفت که انسان مث یخی است توی آب ده درصدش بالاس نود درصدش پایینه که نه خودش و نه دیگران ازش خبر ندارن…
ولی ما تو دنیایی هس تیم که به راحتی بر خلاف آنچه که فروید …، نه اینکه فکر نمیکرد …، او هم پیشنهادش رو داد… ما حتی پنجاه درصد ضمیر نا آگاه خودمون رو میتونیم بشناسیم…

من کاملا میتونم یه شناختی از خودم داشته باشم… شناخت از خود هم دو معنا داره …

یکی اینکه به چرایی رفتارم واقفم …
چرا این کارو میکنم و چرا این کارو نمیکنم…
مخصوصا چرا این کارو میکنم اون زمانی که نباید بکنم
چرا این کارو نمیکنم اون زمانی که باید بکنم…

و دوم شرایط حالات خودم و احساسات خودم… چرا این حال رو دارم چرا غمگین شدم چرا عصبانی شدم… چرا؟

آیا این چرایی رو میدونیم… روزی که شما چرایی …، نه چه و چگونه what and how …، بلکه why چرایی حالتون رو …، احساسات و عواطف رو your feeling and emotions و چرایی رفتارتون رو میدونید خودتون رو می شناسید…

و این کار شدنی است … اصلا این بزرگترین کشف است…

برخی از شما در حالی که میخواید زنده باشید همیشه دارید میجنگید… فقط میخواید زنده باشید و همیشه در حال جنگید… حتی وقتی که همه چیز خوبه…
شما اومدید که زندگی کنید و شما اومدید همکاری کنید… اگر میخواید زنده باشید و بجنگید زندگی رو باختید…
یعنی اولین باید زندگی این است که من میخوام خوب زندگی کنم… نمیخوام فقط زنده باشم …
بیخودی هم بازی در نیارید که مگر تمام عمر چندتا بهاره… هیچی …
هفتاد هشتاد تا بهاره… یا با یک چشم به هم زدن دنیا تمام میشه… این پرت و پلاها چیه؟! …

این آدمها صد سال با هزار بدبختی دارن دست و پا میزنن… اینها همون حرفهای آدمهایی است که نمیخوان زندگی کنن… They don’t want to live فقط میخوان زنده باشن…

و اینجاست که میتونید به راحتی خودتون رو عوض کنید… من میخوام زندگی کنم و میخوام خوب زندگی کنم… من نمیخوام فقط زنده باشم … و من برای این زندگی کردن میخوام همکاری کنم…

عشق بورزم و عشق بپذیرم… نمیخوام بجنگم…

با پذیرش وظیفه و مسئولیت پدر و مادر می شویم نه با تولید مثل …

شما به دلیل دانایی که دارید بیشتر سوال دارید…
یکی از گرفتاریهای ادماهای دانا در این است که به صد تا موضوع نگاه می کنند ، اما ادم نادان به دو تا موضوع نگاه می کنه …. سوالش این هست که این خوبه یا بده ، یا درسته یا غلطه ، و تمام
یه ادم دانا به صد تا نگاه می کنه … ولی یه ادم دانا باید توان این رو داشته باشه که من بر اساس دانسته ها و داده ها عمل می کنم و نه حالا بروم و خودم رو گرفتار و گیج نادانسته کنم

میدانیم که در دنیای امرورز برای پدری و مادری من و شما نه قرار هست که دوره ای ببینیم و نه اجازه ای بگیریم . و حال آنکه در بسیاری از کشورها از جمله در امریکا وقتی که شما بخواهید کار بسیار ساده ای
را انجام بدید باید دوره آموزشی مشخصی رو طی کنید در عین حال قرار هست که به مقدار زیادی تحت نظر افراد آگاه کار کنید و بعد از گذراندن امتحانات کتبی و شفاهی احتمالا اجازه انجام اون کار رو پیدا کنید
که وقتی به مساله پرورش و تعلیم و تربیت کودکان و جوانان میرسه ، من و شما به راحتی میتونیم اون رو انجام بدیم و قرار نیست که از هیچ آزمون و امتحانی بگذریم.

از طرف دیگر بسیاری از ما این تصور را داریم که چون خود ما کودک بودیم و یا احتمالن به مدرسه رفتیم و یا در جامعه زندگی میکنیم ، پس بنابراین هم متخصص پرورش و تعلیم و تربیت کودکانیم و هم از نظر آموزشی کاملن میتونیم برنامه های سالم مفیدی رو طرح کنیم و یا اصولن به عنوان یک جامعه شناس میتونیم زندگی کنیم .

حال آنکه برای بسیاری از این رشته ها دوره های چند ساله یا درست تر چندین ساله باید پشت سر گذاشته بشه تا فرد بتونه تازه با کلیات این امور آشنا بشه و بدیهی است که شاید فرصت اون رسیده که در اینگونه موارد نیز فقط به تجربه فردی و شخصی ، به سابقه خانوادگی ، به نوعی که خود ما بزرگ شدیم توجه و اعتنای کمتری کنیم …

شما با افراد بیماری روبرو می شوید که ضمیر و ذهن بیماری دارند و عاشق می شوند
افرادی هستند که عاشق می شوند وقتی که به تلویزیون نگاه می کنند…
بنابراین افراد بیمار عشقشان هم(نه اینکه عشق بیمارگونه دارند)یه چیزیست…… حالا هرچه هست……
بنابراین اولا در ضمیر و ذهن آدم بیمار ماجرای عشق داستان خودش را دارد…
دوم بسیاری از مردم هستند که عشق های بیمار گونه دارند…… نسبتا یا کاملا سالم اند
اما عشق بیمار گونه دارند……….
عشق بیمار گونه شان از کجاست؟
من آنچنان با محرومیت و محدودیت در زندگی روبرو بوده ام که هم اکنون یک کسی را می خواهم یا دوست دارم میخواهم با تمام وجود مال من باشد,
به هیچ کس غیر از من نگاه نکند,
اگر مادرش را دوست دارد به من خیانت کرده…
برای اینکه فقط من…..

یعنی شما با موجوداتی روبرو می شوید که اینجا مساله بیماری عشق را دارند………

یا کسی که به دلیل اینکه در کودکی هر کس که او را دوست داشته آزارش داده…….. لپش را کنده……. گازش گرفته …….. مادری که مدعی بوده دوستش دارد کتکش زده ……..وپدری که دوستش داشته شلاقش زده……. یا جلوی او مادرش را کتک زده …….

برای بچه می دانید شاهد جنایت ، قربانی جنایت است….

این آدم امروز روزی که عاشق شماست شما را باید زجرتان بدهد…. رنجتان بدهد……. این رنج را شما حتی در روابط جنسی می توانید داشته باشید و ببینید..حالت مازوخیستی و سادیستی…….
و یا شما به دلیل آسیب های دیگر بیماری عشق دارید…

علت بسیاری از مشکلات مردمان اینست که گوش شنوا ندارند , فقط حرف می زنند …

بسیاری از ما انسان و خودمان را نمیشناسیم .
و چون وقتی که انسان و خودمان را نمیشناسیم بسیار طبیعی است که طرف مقابل را هم نمی شناسیم…
من می توانم شما را به اندازه ای که خودم را میشناسم ، بشناسم و چون خودم را خیلی کم می شناسم ، شما را هم نمیشناسم…
فروید درست میگفت که انسان مث یخی است توی آب ده درصدش بالاس نود درصدش پایینه که نه خودش و نه دیگران ازش خبر ندارن…
من کاملا می توانم یک شناختی از خود
م داشته باشم… شناخت از خود هم دو معنا دارد .
یکی اینکه به چرایی رفتارم واقف هستم .
چرا این کار را می کنم و چرا این کار را نمیکنم و مخصوصا چرا این کار را میکنم ان زمانی که نباید این کار را بکنم و چرا این کار را نمیکنم ان زمانی که باید بکنم.
و دوم شرایط حالات خودم و احساسات خودم… چرا این حال را دارم چرا غمگین شدم چرا عصبانی شدم ؟ و ……
آیا این چرایی را می دانیم… روزی که شما چرایی حال خود را ، احساسات و عواطف را و چرایی رفتار خودتان را می دانید ، خودتان را می شناسید .
این کار شدنی است … اصلا این بزرگترین کشف است…

مقصود از همبستگی این هست که در حالی که من می توانم مستقل و آزاد روی پای خودم بایستم̨ در حالی که من نهار و شام خودم را دارم اما ترجیح میدهم که نهار و شامم را با تو بخورم. اعم از اینکه نهار و شام تو باشد یا من. چون فرقی نمی کند. علت اینکه من می خواهم با تو باشم هیچ ارتباطی به نهار وشام ندارد. من و تو به عنوان یک موجود زنده که میتوانیم گرسنه شویم نهار و شام خواهیم خورد و حال آنکه در مرحله وابستگی به این دلیل سراغ دیگران می روید که با آنها نهار و شام بخورید چون اگر نروید نهار و شام نخواهید داشت و خواهید مرد.

روزی که شما حرمت نفس دارید اضطراب ندارید. ترس ندارید. نگرانی ندارید. دلهره ندارید.

دوم شرم و خجالت ندارید. . آدم خجالتی نیستید از خودتان بدتان نمی اید . از خودتون خجالت نمی کشید . از قد و وزن خود و از سن خود ، از تحصیلات ، از پدر و مادر خود ، از رشته تحصیلی ، از فامیل خجالت نمی کشید.

من چرا بایدخجالت بکشم. من خودم را و آنچه را که دارم پذیرفته ام و با ان خوشحال هستم .برای اینکه این نتیجه چیزی است که من دارم.

علت این تاکیدم روی حرمت نفس این است که شما را به یک جایی می رساند که بالاخره برای خودتان هم ارزش و اهمیت و اعتبار قایل هستید .

شما به مجرد اینکه بگویید من خوبم به دنبال این هستید که ثابت کنید بهترید و بروید کار خوب بکنید. به مجرد اینکه به خودتان گفتید من بدم میگذارید کار بد اتفاق بیفتد.
دوم روزی که گفتید من خوبم می پذیرید که دیگران هم خوبند. من خوب هستم و تو هم خوب هستی .
پس من خوبم ، تو خوبی ، رابطه خوب است ، پس نتیجه هم خوب است .
در حالی که اگر گفتم من بد هستم نتیجه می گیرم که تو هم بد هستی ، رابطه هم بد است و نتیجه اش هم بد است.
بنابراین مساله حرمت نفس اول با خودش این مفهوم را می آورد که من خوبم. تو هم خوبی. رابطه هم خوب است. این است که بعدا خواهیم دید دور هم می توانیم جمع شویم.
با گفتن اینکه من بدم از پا در می آیم. به همین جهت است که در طول تاریخ که در سر ما کرده اند که تو گناهکاری, تو بدی و …
تاریخ بشریت ده هزار سال فقط ننگ است و ننگ. شرم است و شرم.

هیچ زن و شوهری حق ندارند درباره زندگی زناشویی خود با هیچ کس هیچ وقت هیچ حرفی بزنند …هیچ وقت…
برای اینکه این راز همسر شماست….. سرّ همسر شماست…. زندگی همسر شماست …
و شما حق این کار را ندارید. مگر اینکه او اجازه بدهد . آگاه باشد˛ موافق باشد ˛ از شما بخواهد بروید صحبت کنید…